![]() |
![]() |
|
| کنارم بشین و عینکمو به چشمت بزن... نمی خوای دنیا رو اونطور ببینی که من می بینم؟ |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 19:20 توسط آرش |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 11:50 توسط آرش |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 8:22 توسط آرش |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 12:50 توسط آرش |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 تیر1387ساعت 14:34 توسط آرش |
|
![]() Once upon a time in nowhereland, where known was unknown and present was past, lived a young boy older than the eternal winters of all frozen nights... once upon a time the young boy fell in love with a bird and tried to catch it... once upon a time the young boy grew impatient of chasing the bird... once upon a time the young boy tried to catch the shadow of the bird... once upon a time the shadow of the bird was casting over a black stone... once upon a time the young boy fell in love with the black stone... once upon a time the bird flew away... once upon a time there was a boy with a black stone in his hands, praying to gods that once upon a time the stone turns into a bird....
once upon a time there was a young boy, younger than the fragile springs of a warm smile, with a black stone in his hand... once upon an eternity the black stone was still a solid black stone.7 |
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 تیر1387ساعت 3:58 توسط آرش |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 5:8 توسط آرش |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 تیر1387ساعت 4:32 توسط آرش |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 2:13 توسط آرش |
|
|
بي مقدمه اصل مطلب را از سر باز ميكنم و فتوا مي دهم كه كوچكترين اشاره اي به اصول با مجازات فراموشي همراه است؛ فرعيات هم كه ارزش اين همه داد و قال ندارند،پس از نقلشان ميگذريم. مي ماند چند كلام چرنديات كه از سر بي حرفي و نگراني از اينكه ما را لال بنامند بلغور كرده و خواندشان را به كسي توصيه نمي نماييم. امروز بعد از 4-3 ماه و چند روز و صد سالي كه از آخرين نوشته ام ميگذرد تصميم دارم اندكي هذيان بگويم، نوشته را دوباره خواني نكنم، تصحيح نكنم و غلطهاي ديكته ام را دوست بدارم. سعي نخواهم كرد كه اين اراجيف را در قالبي درخور درباريان بنويسم و تنها به جوشش كلمات اغتنا مي كنم. اگر هم هنوز منتظر هستيد و يا خطوط را نصفه كاره رها ميكنيد تا به اصل مطلب برسيد، آدرس را اشتباه آمديد. به خط اول پاراگراف اول رجوع كنيد و ده ها بار بخوانيدش بلكه نفوذ كند به آن كند ذهنتان. غرض اتلاف وقت نيست، مشكل اينجاست كه مغشوشم، فيوز منطقم پريده است و آنقدر وسعت سوالهايم فزوني يافته كه به راستي نميدانم از كجا شروع كنم! بگذاريد چند تا از همين سوالهاي دم دست را همينجا تخليه كنم بلكه جا باز شود براي تفكرات ناب و نوشتن هاي خارق العاده اي كه لابد براي خواندشان اينجا آمده ايد... آيا بازنده اي ديدي كه روزي برنده باشد؟ آيا ديده اي كه شاهزاده اي گدايي كند؟ مرد قوي گريه كند؟ مرد پاك گناه كند؟ غمگيني بخندد و صادقي دروغ بگويد؟ بالا پايين بيايد و چپ راست شود؟ آيا خودت يكي از آنها بودي؟ همشان بودي؟ اول كِي بود؟ آخري هست؟ قبلش چه بود و بعدش چه خواهد بود؟ دنيا را ميگويم... اگر با دليل و مدرك ثابت كنم كه تك تك پيامبران اسكيزوفرنيك بودند، كسي از دينش جدا مي شود؟ اگر خود خدا هم بگويد اينها همه چرنديات بوده، آيا به جرم بي احترامي به پيغمبر دارش مي زنند؟ من كه هستم؟ ديشب چه غذايي تناول كرديم؟ چرا............ بگذريم، آنقدر سوال زياد است كه تمام شبكه ي جهاني اينترنت هم فضاي لازم را براي ذخيره شان ندارد. اصلا بياييد شما بگوييد من از چه بنويسم! هرچه شما گفتيد من آن را از ليست موضوعات حذف مي كنم و راجع به چيز ديگري نغمه سرايي (!!!!) مينمایم. حداقل اين ليست بلند بالا را كوتاهتر مي كنيد... البته خدا را چه ديدي، شايد هم آنچه يكي از شما امر فرمود را كد بندي كرده و به رشته ي تحرير در آوردم... خواهيم ديد... نظرات به درد خور را همينجا بنويسيد و چرندیات را لالايي شبانه تان كنيد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 شهریور1386ساعت 17:8 توسط آرش |
|
|
Drifting further everyday to the depth of being nobody The resemblance between us and a point lost in destiny None of us can keep up with neither the bitterness of passin time nor the velosity Checking in and out for the perfect mate has alotta adversity The things between us boys and girls start with romance and ends with sexuality Biggest turning points in our lives are as cheap as getting into university It’s about being the perfect stranger when it comes to friends and family You get ruled by all the conventions right after you step into maturity And then again you’ve always been pushed aside unless you were born with authority We believe in fictional stories like religions and still assume that we live in reality In here you can buy the future with money, but they ain’t give you shit for your personality As sad as it is, you have to bow to people with power but no virtuosity ...That’s how it goes among us , the people, at least the majority . . . I look at all this through the eyes of a blind man Trying to forget all the dreams that are too grand Straightening the way my brain works and label it with an Intel or Apple brand ...Cuz this system will auto-delete me if I show it that I’m just a lil bit bland
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 تیر1386ساعت 8:43 توسط آرش |
|
|
My tears glisten, laced with pain…7 The crescent moon hangs in the past, dun and sick…7 Cool dusk lingers around for too long,7 Turns to frost and die…7 I am on top of the tower, looking at myself, frozen in despair…7 The rain drums lightly on a crimson pane…7 My destiny written on a paper, fluttering in the wind…7 Distant dreams rise like incense…7 And melting into night is your image…7 My soul falls, weeping to the ground…7 Traces of your smile, faded and never found…7 Your heart now empty…7 Your thoughts quietly rest…7 The North wind blows…7 Though not yet dawn…not yet the end…7 Your shadow clear and close…7 The only companion of my soul…7 On the lake… a couple mirrored…7 Blossoms of morning air…7 Beauty undimmed…7 Scattered everywhere, a fate hard to swallow…7 Sadness! Do not cross the lake!7 Your autumn heart will sink!7 Drowning in longing, you will not reach the other shore!7 Hills and lakes echo with the clamor of his hooves…7 My armor shredded by the dividing hours of our memories…7 Weave a night of sorrow for me, my lost beloved So fragile… so spare… 7 Under the lake, I’m dancing all by myself…7
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 19:18 توسط آرش |
|
|
دستم از سر به صورت و از صورت به سر ميکشم... چانه ی لرزانم بي گريز در يقه مدفون شده... همه صدايم ميکنند...بي انتها تنهاييم را به حاشيه اي از اهداف و مطلوبات ميکشانند و نصیحت ميکنند... اين صداها... اين صداها... از براي فرار، کشان کشان نيمه جان جسدم را به سوي قهوه خانه اي مملو از ستاره ها یي محبوس در جعبه ميکشانم تا خودم را در قطره ای قهوه ي ارزان و قبار سيگاري لرزان پنهان کنم... شايد که دست از سرم بردارند اين صداها... اين صداهاي بي پايان... ستاره ها درست در انتهاي خيابان پردرختي که بي دغدغه پشت لانه ام جا خوش کرده زندانی اند... چه بينهايت بايد باشد پريشاني سنگفرش اين خيابان... هر روز پاي ميکوبندش و خاموش و له شده رهايش مي کنند تا نوبت بعد.. قدم بعد... باز خوشا به حالت ای سنگفرش! من حتي به لحظه ها ي بي جنجالی که فاصله ی هر قدم تا قدم به تو ميبخشد حسادت ميکنم... به کنج خلوت( و هميشه شلوغم) که ميرسم، سري با کنايه از روي آشنايي به پسر- دختر پشت پيشخان تكان ميدهم... سينه هايش بيش از همیشه جلوه مي كنند، گويا محموله اي جديد از گمگشتگي در پس موهای مردانه ی سينه اش جا خوش کرده... کسي چه ميداند؟ شايد دو جنسي بودن جواب مشکلات بشر است! درست مثل کرمهاي خاکي... شايد تنزل توان اوج ميبخشد... خواستم سئوال پيچش کنم که چه شد و چه نشد که اينطور ريش و سبيل چهره ی خوش ترکیبش را به لبهايي تزريق شده و باسني باد کرده فروخت... نپرسيدم... صدا ميشدم... صدايي بي پايان...مرا ميشناخت... بي صحبت و بي مهلت معجون تلخم را پيمانه زد... درست مثل زندگی، بی شیر و شکر اما خوش طعم و اغوا کننده...لبخند زنان نوش داروی پس از مرگ روحم را تحویلم داد... آسان چشمهاي غمناکش را در حمله ی اين لبخند گوش تا گوش بي مغز از ياد ميبري... مي خواهد چيزي بگويد... چه عجيب! هر بار دهان باز مي كند به ياد دوران کودکي به دنبال لحافي ميگردم تا زير گرماي بي دريغش غرق شوم و سر قصه ی زندگي قهرمان بيچاره ام بنشينم... جالب نيست که گرما را به تنپوش نسبت ميدهيم در حاليکه مايملک پوستین لجنمال خودمان است؟ صدايش افكارخارق العاده و هوشمندانه ام را خراش ميدهد. چه صداي زمختي براي آن همه عشوه ي زنانه! مثل هميشه طلبکار است و کاغذپاره هاي سبز رنگم را طلب ميکند...حتی این نیمچه انسان هم مرا تشنه از لب جوی بازگرداند! بخشکی... من بودم که گفتم اين قهوه ها ارزان است؟ دروغگوي خوبي هستم، به دل نگير... حساب را پاک ميکنم و به سمت دروازه ي دنياي بي پارادکسي قدم ميگذارم که آنجا مردان مردند و زنان از مردان مردترند... هنوزهم ميخواهم بشنوم قصه اش را... نميگويد... صدا نميشود... زيرآب خفه فرياد ميزند "من که هستم؟!" . . . ادامه دارد... بقيش رو نوشتم ولي تايپش در حوصلم نميگنجه... شايد فردا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 0:47 توسط آرش |
|
|
This is not a post… nor a diary… this is a letter and not one of those romantic ones… it’s a letter to my brother... 7 I remember the first day… I was looking around for any guy or girl to speak with… and I had no idea that I’d find a guy who not only I could speak and connect with but to share… share the taste… taste of life… even for a short breath of a second. 7
You were there , with that puffy hair of yours and YOU WERE COOL… those long finger nails and that funny way of expressing yourself…” my next plan is to cut my nails!” it all began with that sentence, in that class , in that moment, and ended when we… no… it never ended... 7
Both strong, both full of thoughts, experiences and emotions. One was more mature, another careless… both careless… we shared the same house , same rule of “no rules” but thankfully not the same bed. We were classmates , friends… we were brothers… we broke the rules and fucked the very meaning of sanity. Absurdity was our goal. We made nonsense the most sensible of all and we made our little COMA the most secret way to enjoy the moments… to grab the last spells of magic existing in every flash and to laugh… to cry… to live. 7
We got high by the words of sting, shaping the true shape of our hearts in poker and shots of alcohol. We smoked all the Marlboros in the world , threw the bottle of that “blue flame in a spoon” above all the roofs of that little city and listened to its sound when it broke into millions and millions of pieces… yes, that night and all the other nights, together we broke all the bottles of MUST and SHOULD. It was ours… the moment… it was ours… wasn’t it brother? 7 The wind of change blew in the speakers of our old computer and through all those 0s and 1s it transformed us to be real for at least once in our limited life time. Did I say time? Such a paradox…We didn’t even have a clock for gods sake and we were god damn proud of it !! 7
You know…Some say “in order to live among , you should get along…” heh… my middle finger to that quote! We lived ,not among! but beyond this stupid horizon of success and formality. We pissed on normality! Showed our fat white asses to obligations and kept our heads high while singing rock songs among those sad, little, miserable people around. We rocked the city while it was sleeping and we bought its girls with the money we never had. We studied every inch of our minds through the smoky rings made by our cigars and now I know that I knew you… you knew me… we were both the same… we were both dreamers. 7
Fuck them all… as we digged deeper in our dreams and our comas, those jealous things that I dare not to call’em humans, found us in our little cave and caught us, bit the shit out of us, killed themselves to kill us…imprisoned us… and though our secret place didn’t survive the storm… we did. We didn’t die even though they hanged us and broke our necks. We stood against them stronger than ever and we fought, not for the house, not for the music, not even for ourselves… but for ideas, beliefs and dreams. Guess what? ……………….We won! 7
And Now, as I end this letter of remembrance, I assure you that this brotherhood never ends. As long as I remember that burnt spot on your hand, I promise, I swear to my beliefs that we will live more than all of them and we will enjoy it, we will breathe and we will sing more than before. that’s why I ask you, my brother, to stand beside me once more to fight them all… break them all … coz I know for sure… that we will win………… again and again
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 آبان1385ساعت 7:23 توسط آرش |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 4:18 توسط آرش |
|
|
كثافت ، برگ، ساعت،دماغ،ميز، مشروب، بليط، نفرت، دوستي،دروغ،موبايل،تخت، عشق و و و ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 مهر1385ساعت 20:33 توسط آرش |
|
از گذشته بياموز... در حال بساز... در آينده زندگي كن... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 مهر1385ساعت 15:51 توسط آرش |
|
|
منفورم... اما منفورم... اما شاد... پوچم... اما سبك بال...بي هدف... اما پرتجربه...كورم... اما پراحساس...دستي به دست ندارم... اما تو در قلبم...در قلبم... صداي پيانوي قلبت... مرا درياب... اگر ارزشم ننهادي... باكي نيست... من به عشق تو نيرومندم... تنها خواسته ي من اينست ... دلم را نشكن...مگر چه دارم جز اين دل كه پيشكش كنم؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 مهر1385ساعت 1:10 توسط آرش |
|
|
دوستم داره ... دوستم نداره... دوستم داره... دوستم نداره... دوستم داره... دوستم نداره... دوستم دا... خيلي وقته كه همه ي برگاي اين درخت ريختن... يادم نيست آخرين برگ كه افتاد اون منو دوست داشت يا نه... مهمه؟ نه... مهم نيست... من دوستش دارم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 مهر1385ساعت 19:51 توسط آرش |
|
مرد هم مثل همسرش تو همين دهكده به دنيا اومده بود. يك دهاتي مغرور ، با دستايي پينه بسته ، چشماني ريز، نگاهي پر از سوال و سادگي بيش از حد... هردو، مثل همه ي اهالي روستا، ميدونستن كه بيرون رفتن تو اين سرما چيزي جز خودكشي نيست... ولي مرد قول داده بود. پيرمرد تنها بود و احتمالا داشت زير ده لايه پتو سگ لرز ميزد. چه ميشد كرد؟ يا بايد پيرمرد رو بي هيزم رها مي كرد تا صحبت كوتاهي با عزرائيل داشته باشه يا به قول داده شده عمل مي كرد و براي خرد كردن هيزم به خونه ي اون مفلوك مي رفت... مرد با خودش حتي لحظه اي فكر نكرد كه حالا فردا اول وقت پيشش ميرم... به زن نگاه كرد و با همون خشونت خوشايندي كه توي صداش بود آروم گفت "قول ميدم شب برگردم...نگران نباش" زن كه از تمام چروكهاي صورتش نگراني ميباريد با مهربوني خاصي به سمت كشوي كوچيك و ساده رفت و دستكش هاي نويي كه خودش براي مرد بافته بود رو آورد و گفت "حداقل اينارو بپوش... " تو چشاي مردش نگاه كرد و با صدايي لرزون ادامه داد " و امشب قبل از شام برشون گردون..." ****** "مطمئن باش اونقدر احمق نيست كه تو اين هوا برگرده ! اون بهتر از هركسي مي دونه كه اين طوفان يه تفنگ پر رو شقيقس!! " همسايه ، دوست قديمي مرد بود كه قول داد تا اون برگرده پيش زن بمونه... "من ميدونم... اون برميگرده... هميشه برگشته... هميشه!" زن در حالي جواب داد كه قطره اي از رنگ زرد از نوك موهاش روي لباسش ريخت... " من تا اين در رو رنگ كنم و ميز رو بچينم اون هم اومده... شام رو باهم مي خوريم... صبح هم خودش بيرون در رو قبل از اينكه من از خواب پاشم رنگ مي كنه... اونو كه ميشناسي... هميشه كارامو كامل مي كنه..." نگراني رو ميشد از لرزش صداش فهميد... "ولي نه توي رقصيدن..."همسايه بلافاصله جواب داد ، مثل كسي كه منتظر فرصت باشه... " چي؟! " چهره ي زن در هم پيچيده بود. بي توجه به همسايه و در حال بالا-پايين بردن قلم مو جواب داد " نه ... خيلي وقت از اون روزها ميگذره. معلومه كه يادم نيست..." "ولي من خوب يادمه... "همسايه جواب داد ، " از تمام لباست ميشد بوي شكوفه هاي سيب رو حس كرد!" "نه فراموشكار! اون عطر شربتي بود كه روي لباسم ريخته بود و وقتي كه ميرقصيديم تو من رو كلي مسخره كردي..." "فكر كردم يادت نمياد!" همسايه در حالي اين رو گفت كه داشت با شيطنت ميخنديد... " فكر كنم كم كم ديگه موقع رسيدنش باشه... بهتره ميز رو بچينم..." نگاهش رو از همسايه ميدزديد... "چرا خودت رو به خريت ميزني؟ ما امشب تنهاييم..." و اين بار چشماي همسايه بود كه ميخنديد... ****** صبح رسيد... طوفان آروم شده بود و ميشد تا دوردست ها سفيدي برف و يخ رو دنبال كرد... زن به آرومي دست همسايه رو از روي سينه هاي عريانش كنار زد و از تخت بيرون اومد... با كمترين سروصداي ممكن لباس پوشيد كه مبادا اون رو بيدار كنه... مرد هنوز نرسيده بود..."خدايا شكرت كه شب رو اونجا موند ... خدايا شكر كه به قولش عمل نكرد. اگر سر ميرسيد چي؟ من احمق چرا خوابم برد؟! اگر سر ميرسيد چي..." زن اين سوالها رو به آرومي زير لب تكرار ميكرد... همسايه به خونش رفته بود و زن در حال خوردن صبحانه بود كه كسي محكم به در كوبيد... "بالاخره..." زن با صدايي بلند و خوشحال فرياد زد " اومدم عزيزم!!!!" درو كه باز كرد از نا اميدي و احساس گناه اخماش توي هم رفت... "چيزي جا گذاشتي؟" همسايه با صدايي بي نهايت خسته و غمگين زمزمه كرد " لباستو بپوش و با من بيا... چيزي هست كه بايد ببيني..." كيلومترها دورتر از خونه اين جسد مرد بود كه روي سيم هاي خاردار كنار جاده افتاده بود... حالتش به گونه اي بود كه انگار اونجا نشسته... چند نفري كه اونجا ايستاده بودن يا اشك مي ريختن يا با بهت اين سوال رو ميپرسيدن كه كدوم انسان عاقلي توي اون طوفان از خونه بيرون مياد... ولي زن تنها خيره شده بود به جايي كه هيچكس نميديد... خيره به كف دستهاي مرد كه رو به آسمون روي زمين افتاده بودن... و رنگ زردي که كف اون دستها خشك شده بود...
توضیح : از دیروز تا به حال بیش از ۱۰ نفر از من پرسیدن که منظور چی بود! حتما اشکال از نوشته ی منه! ولی خوب انتظار داشتم بعد از پست قبلی همه به داستان بین خطوط هم توجه کنن... یعنی چی؟ یعنی فکر کنن... این نوشته در مورد طرز فکر مردم روستایی و نوع زندگیشون نیست و نمیشه درباره ی هیچ کدوم از شخصیت های داستان بر اساس اتفاقاتی که در این یک شب وقوع داستان رخ داد قضاوت کرد... من نه به سرگذشت اونها چندان وارد شدم و نه به آیندشون... این داستان تنها یک داستان سمبلیک بود که توش خیانت و در کنارش وفا به عهد به صورتی قابل فهم ذکر شده بود... و اما در مورد داستانی که در خود خطوط نوشته شده و کسانی هم اون رو متوجه نشدن... اگر دقت کرده بودید زن تنها توی در رو رنگ کرد٬ پس تنها کسی میتونه دستش رنگی بشه که از داخل به در دست بزنه... نتیجه اینکه مرد به قولش عمل کرده بود و وقتی زن و همسایه کنار هم خواب بودن به خونه برگشت... اما وقتی اونها رو توی اون حالت دید از ناراحتی باز از خونه بیرون رفت و شدت ناراحتی رو زمانی درک می کنیم که متوجه نشد و دستشو روی دری که رنگش هنوز خشک نشده بود گذاشت... زن هم در آخر از رنگ کف دست مرد میفهمه که اون برگشته بوده... به همین سادگی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 2:5 توسط آرش |
|
|
لذت نوشتن را زمانی در میابی که خطوط ابهام و تکاپو برای کشف کردن را در چهره ی خوانندگانت ببینی...آن زمان که همگان کلماتی را که نوشته ای فراموش می کنند و برای یافتن نشانه ها ٬ فضای خالی میان خطوط را می کاوند... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 شهریور1385ساعت 2:34 توسط آرش |
|
|
گويند فراري آنست كه خراش سوهانش جلاي ميله هاي زندان باشد ، ترسو آنست كه رواندازش به هنگام شب پوشش چهره گردد و ضعيف باري كه بر دوش دارد را تاب نياورد... يك سوال ... ما چه هستيم؟ 1)ما مينوسيم تا به هنگام نوشتن خود را از صحنه ي لحظه ها محو كنيم... مي نوسيم كه اجبار بودن در حال را به زانو درآوريم و در ناكجاي بي زمان اين تخيلات خوش آيند غرق كاغذ شويم... سايرين نيز ميخوانند تا گرم اين تجربه كردن هاي بي خطر گردند و تنها ريسكي كه در حين خواندن ماجراهاي خيالي نويسنده به جان مي خرند ، سوزش احتمالي چشمان بي حالتشان است... 2)لحظه اي در خيابان نگاهت را از چهره ها برگير... به گوشها نگاه كن و دهان اطرافيان... يكي در اوج ابراز احساسات به جعبه ي كوچكيست كه بر گوشش نهاده و ابايي از به رخ كشيدن مارك اين گوشي همراه - رفيق نيمه راه- ندارد. ديگري دو دهان الكتريكي بر گوشش نهاده و غرق گوش ندادن به صداي زندگي در اطرافش است... من هم آنقدر با شنيدن صداي اين تلفنهاي خياباني -به طور كاملا تصادفي!- در زندگيهاي خصوصي شريك شده ام٬ كه از ترس شناختن همه ي آدمهاي شهرمان٬ به پاي قصه هاي تكراري همان دهانهاي الكتريكي مذكور نشسته ام... اينها تنها امثال بسيار ساده اي از ميليونها راه مكشوف و نامكشوفيست كه ما انسانها با پيموندشان از زندگي كردن و لمس واقعيتها مي گريزيم... 3)يك دفترچه يادداشت كوچك و قلمي سبك بردار -كه دستان لطيف و ضعيفت خستگي را مبادا براي لحظه اي تجربه كند- و هفته ات را آغاز كن... اين مشق اين هفته ي توست... هرشب كه توانستي با شجاعت بي اندازه ات همچون شيري بدون ترس قدم در اتاق خالي و تاريكت بگذاري دو علامت مثبت به نشانه ي شهامت قابل تحسين در دفترچه بگذار... اما هر بار كه نعره ي اعتراضت را در همان حنجره تبديل به خواهشي عاجزانه و حاكي از احترامي محكومانه به صاحبان قدرت كردي ، يك علامت منفي به نشانه ي كنار گذاشتن شهامتت تنها براي لحظه اي (!) در دفترچه منظور كن... در پايان هفته با جمع و كمي ساده و استفاده از ماشين حساب مهندسي مدل همين سال ، شهامتت را تخمين بزن... 4) چند روز پيش ، در خيابان كه راه ميرفتم يكي از آن غول هاي بدن ساز را ديدم كه گردني كلفت تر از لوله هاي فاضلاب شهري داشت و رگ گردني كه يك دو جين كابل برق در آن جاي مي گرفت- بازوهايش را از شرم بازوهاي خودم تشريح نمي كنم...- قهرمان قصه ي ما با افتخار و سري بالا به راهش ادامه ميداد... نماد كاملي از قدرت ... رفت و رفت و رفت... نكته همينجاست... قهرمان حتي براي لحظه اي در كنار جمع كوچك و بيحال اعتراض كنان به سياست هاي دولت كانادا در قبال جنگ عراق نايستاد... گويا هركول ما براي ميادين جنگي كه در حمايت از انسان و انسانيت است زاده نشده... گويا اين يال و كوپال را توان ايستادن هم در كنار پرچم حق نيست... واي به حال ما كه... . . . تصميم با توست... ما چه هستيم؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 2:27 توسط آرش |
|
|
همون آش و همون کاسه... فقط زبونشون رو تغییر دادن و ریششونو زدن... جاتون خالی امروز یه مسافرت اجباری به کلیسایی تو ونکوور داشتم... حتی اینا قیافشونم شبیه اوناس! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 0:29 توسط آرش |
|
|
می ترسم ٬ چون ترسی ندارم....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 10:17 توسط آرش |
|
|
هرگز در تصورم هم نمی گنجید که روزی اینچنین در غم رفتنت گریان شوم... بیش از همیشه دلتنگ نگاه همیشه گریزانت هستم ...و تو بیش از همیشه مشتاق گریختن... برو پرنده ی کوچکم... من هر روز خانه ات را گلباران میکنم ... برو و بدان که این خانه متعلق به توست... اگر باد موافق نوزید... اگر در زمستان آذوقه نیافتی... کلید را در جیبت گذاشته ام... همیشه در یادم همان پرنده ی کوچکی خواهی ماند که از فرط بی پناهی در قلبم خانه کردی... ولی اکنون که راهت را یافته ای... این منم که بی پناه و گمگشته ام... پشتم را به تو میکنم تا نبینی اشکهایم را... برو که دیگر توان ایستادن هم ندارم... برو............................................. سفر به سلامت............ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 شهریور1385ساعت 4:23 توسط آرش |
|
|
بهترین نصیحتی که در تمام عمرم شنیدم : فراموش کن...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 23:35 توسط آرش |
|
بلیطمو برداشتمو راه افتادم... نمیدونستم در حالت نشسته و از اون عجیبتر واسه من که ایرونیم میشه بدون ویزا از مرز جنون رد شد... اینجا همچی برعکس دنیای عاقلاس... اینجا... همچی عاقلانس! درست نقطه ی مقابل دنیای ما آدما... اینجا رو دوست دارم... دیگه کسی نیست که بخواد بیاد؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 2:15 توسط آرش |
|
|
بذار ساده بگم ، ما پيچيده ايم... به سختي تلاش مي كنيم تا از راه سخت تر به مقصد برسيم. شايد تو بگي ما ديوانه ايم ، من مي گم ما انسانيم... روزي حداقل دو فرد مختلف هستيم و تو جيباي هركدوم از شخصيت هامون دوازده تا ماسك داريم... براي هر ساعت يكي و هر روز رمز زندگي ما همينه... آيا كسي اهميتي ميده؟ اين نكته ي خيلي عميقي نيست كه اينقدر بي مصرفيم ، از شدت بي هدفي هدفمند مي شيم و هدفمون رو يافتن هدف قرار مي ديم...عجيبه كه بارها هم به هدفمون مي رسيم و هدفي پيدا مي كنيم ، هدف رو دنبال مي كنيم تا بلكه هدف از انتخاب اين هدف رو درك كنيم... كار به آخر مي رسه...هنوز هدف داريم ، يافتن هدف!
به جادو اعتقاد داري؟ معلومه كه نه...منم باورش نمي كردم ،تا زماني كه ناپديد شدن خودم رو ميون اينهمه آدم به چشم ديدم... نمي دونم چه وردي خوندم كه كسي ديگه هرگز منو نديد... فكر كنم چيزي تو اين مايه ها بود : سيستم رو بپذير.
ميدوني ، هركسي يه كسي هست... ولي هيچكس خودش نيست و چون ما هرگز نخواستيم خود واقعيمون رو درك كنيم ، در مورد خودمون از ديگراني نظر ميخوايم كه ميبينند اوني رو كه ما ميخوايم ببينن...
در نهايت اين زندگي سورآل ما شيرين تر از اونيه كه ريسك كنيم و تغييرش بديم ؛ در هر ساعت ،سه هزار و ششصد بار دعا مي كنيم كه دير بميريم و بعد از مرگ برگرديم سر همينجايي كه بوديم ، با همون ماسكا ، همون آدما و همون سيستم ... كي ما آدما ازآدم بودن خسته ميشيم؟ حتي خدا هم جوابي نداره.......... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 مرداد1385ساعت 3:39 توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 شهریور 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
| پیوندها |
|
خونه ی قدیمی من(وبلاگ قبلی خودم) دکتر رضا رها دکتر صبا (یادداشتهای دور از خانه) غزال |
|
RSS
|