![]() |
![]() |
|
| عینکمو بردار و از کنارم پاشو...مطمئن باش نمی خوای دنیا رو اونطور ببینی که من می بینم... |
|
|
|
+ نوشته شده در
Wed 1 Jul 2009ساعت توسط آرش |
|
|
شمعی روشن می کنم به یاد رفتگان و پنجره را باز میگذارم تا نسیم عبور آنان که پس از ما می آیند خاموش اش کند. گوشه گوشه ی سیاهچالم را می گردم که رد پای حضور ننگینم را به دقت پاک کنم و چوب خطهای حک شده بر روحم را اینبار بیست میشمارم. دستی بر این بستر ناآشنا می کشم و سردی اش را با تمام وجود می بلعم. آب را داغ میکنم و پس از اندکی تامل هر آنچه خاطره مانده را از میان چرکها می شویم و به فاضلاب میسپارم. بخار آینه را با دست کنار میزنم و به خیره ترین تیله های بی روح دنیا خیره میشوم. پس از سالها در میابم که بالاخره خودم را یافته ام و نفرت از ضعف و کوچکی را با تمام وجود حس می کنم. بر بالین دوستی های قدیمی زانو می زنم و اینبار عهد میکنم که دگر خود را تنها نگذارم و روح و تنم را به بیگانگان نفروشم. دستی به دست نگیرم مگر دست آنان که رها کردن در مرامشان نیست. خفت دیگری را به جان نخرم مگر آن که از جان به من نزدیکتر است. شهوت را از خود برانم مگر در بستر آنکه تنها همآغوش من است. دل به دریا نبندم مگر آن دریایی که موجهایش مجال شنا کردن به من دهد. غرورم را پایمال نکنم مگر در برابر آنان که این غرور از حضورشان در کنارم سرچشمه میگیرد. اشکی نریزم مگر برای آنان که اشکم را بطر می کنند و در زلالیش وضو می گیرند. به یاری هیچکس نشتابم مگر آنان که بی غرض نیازمندند. باور را از کلام جدا کنم و به اعمال آدمها پیوند زنم. نزدیکان را بی جهت از خود نرنجانم. احترام به دشمنانم را حتی از احترام به دوستان جدی تر بگیرم. اگر سیلی خوردم، دیگر صورتم را برای سیلی بعدی نچرخانم و زین پس ابلهان را در خماری حماقتشان رها کنم. رگ غیرت را غلاف کنم مگر در دفاع از آنان که بی دفاعند. در بدترین شرایط صداقت پیشه کنم و آنان را که با این واژه بیگانه اند از خود دور نگاه دارم. نگفته هایم را در خود بریزم و در بیان گفتنی ها بیشتر دقت کنم. بدی های دیگران را یک بار فراموش کنم، بار دوم ببخشم و بار سوم قاطعانه پاسخ دهم. دشنام را از زبانم بزدایم و در لحظات خروش سکوت پیشه کنم. از سختی روزگار ننالم و تنها پشتکارم را بیشتر کنم. گذشته ها را به گذشته بسپارم و ارزش اطرافیان را در ترازوی حال بسنجم. در ساختن و تغییر هیچ کس نکوشم مگرخود و فرزندانم. از ارتباط با انسانهای سودجو و فرصت طلب بپرهیزم و در انتخاب دوستان بیشتر دقت کنم. زین پس با خود عهد می بندم که هرگز برای رهایی از تنهایی خود را در سطح هیچ بی مایه ای پایین نیاورم و زوجی بیابم که از من بهتر، والاتر، انسان تر، صادق تر، باهوش تر، موفق تر و صالح تر باشد، سپس خود را تا سطح او و فراتر بالا بکشم. در مسیر دانش بیشتر بکوشم و تلاش کنم تا نامم را در تاریخ ثبت کنم. گرفتار فشارهای هیچ جمعی نخواهم شد و تنها کاری را می کنم که می خواهم و با ارزشهایم مغایرت ندارد. پیش از آنکه ادعای عشق کنم، یاد میگیرم که به شناخت آدمها بیشتر وقت دهم و عشق کورکورانه پیشه نکنم و در آخر همه ی آنان که این دروس را به من آموختند را سپاس گزار باشم و چشم و گوش را برای دروس بعدی باز نگاه دارم. . . . باز بر میخیزم... برای آخرین بار کورسوی رایحه ای آشنا را در اتاقم می جویم اما جز بوی سیگار ردی از گذشته ها نمی یابم. از این کشف بی نهایت خرسند می شوم... چون میدانم... ار امروز تا ابد، من از تو آزادم. |
|
+ نوشته شده در
Tue 16 Jun 2009ساعت توسط آرش |
|
|
!Done |
|
+ نوشته شده در
Fri 29 May 2009ساعت توسط آرش |
|
![]() ... The candles cast tall and dark shadows .My smile dims and tomorrow starts to fade ,And I still regret stealing her happiness …As she broods in loneliness night after night ,Looking back, I cannot see the crying faces .Ahead I cannot see the coming changes ,I try to last the endlessness of jealousy ,Yet, lonely and sick at heart .Falls drops of sand from my burning eyes ,All my soul, aware that now will soon be gone ,My brightest shirt put on And from each motion .Is shed a sweet perfume of a child ,It might be all ordinary experiences .All ordinary images But with some luck ,They emerge in a dream .Turning out infinite new patterns ,It might be all ordinary feelings .All ordinary words ,But by chance they encounter a poet .Turning out infinite new verses ,And once intoxicated by these words ,One learns the strength of mind ,Once obsessed like me …One learns the power of love
…You cannot write my poems …You cannot feel like I feel …Just as I cannot dream your dreams …Or know who you really are
…And that is why
,For you I sing a song of old …In a tune no one understands ,But if you really listen ,I am not really singing …Only reviewing an old dream Last year's wood and hot coffee .A room that is barely bright The snow that has settled behind the window …And the twilight of having you ...Or not having you
…And all… suddenly turns Troubled, you stand up, looking back Hoping that I will not see How your eyes burn …When you are not looking at me …And how your tears fall …Like small sweet candies Except you do not know That no one cares when they fall …But me …And still… I think about …Lovely eyes full of sleep …When they blame me …And how I adore them …And wait for them …To open once more , And like in dreams Show me that you too …Love me like I love you Sadly, in search of love …I have not been so fortunate
…But I have to say That I never knew …That loving one Is times greater than …Being loved by thousands
|
|
+ نوشته شده در
Wed 8 Oct 2008ساعت توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
6/22/2009 - 7/22/2009 5/22/2009 - 6/21/2009 9/22/2008 - 10/21/2008 |
| پیوندها |
|
خونه ی قدیمی من(وبلاگ قبلی خودم) |
|
RSS
|