![]() |
![]() |
|
| عینکمو بردار و از کنارم پاشو...مطمئن باش نمی خوای دنیا رو اونطور ببینی که من می بینم... |
|
شکایتی عزیز دیگر نماند؟ قبرم را نفسی ترک کنم، سیگاری آتش کنم؟ نم گرفت دگر قلبم... کاغذها عکس ها حتی پوزخندزنان شعله نمی گیریند. چندش آور است اینگونه زیستن. باید فراموش کرد باید قبول کرد و باید بر آن شاشید و گونه اش بوسید و به خواب سپرد. از شوخی که بگذریم باید بگویم که شوخی بس است دیگر. باید بروم من هم روزی. نفسم نماند. کم آوردم. شرمنده. پایان.
|
|
+ نوشته شده در
Thu 21 Jan 2010ساعت توسط آرش |
|
|
.good memories... merry christmas |
|
+ نوشته شده در
Fri 25 Dec 2009ساعت توسط آرش |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
Thu 3 Dec 2009ساعت توسط آرش |
|
|
بیا بشکافیم کلاف این تب را بار آخر طی کنیم مسیر شب را این بادیه رفیق، جای ما نیست باده پر کن، ماندن کار ما نیست... |
|
+ نوشته شده در
Fri 20 Nov 2009ساعت توسط آرش |
|
|
نفرینم کن. بسوزان. همگان را به خوردن گوشت من مهمان کن... همه ی این کارها را که می کنی، لبخند هم فراموشت نشود دختر. تو را بهترینهایم آرزوست. شاداب باشی و سرزنده. پ.ن.: دمت گرم رفیق. خوب جوابمو دادی. |
|
+ نوشته شده در
Thu 19 Nov 2009ساعت توسط آرش |
|
|
قدر آینه ندانستیم تا که افتاد و شکست مرهمت فرموده پیمانه کنید دیوانه ام و خمار و مست... |
|
+ نوشته شده در
Sun 15 Nov 2009ساعت توسط آرش |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
Fri 6 Nov 2009ساعت توسط آرش |
|
|
نمی دانست آنقدرها هم سخت نیست، تا که اشک هایش را شست. طبیعت دنیا همین است، رفتن. |
|
+ نوشته شده در
Wed 4 Nov 2009ساعت توسط آرش |
|
|
حتی در این جعبه ی جادویی هم نمیابم گوهری به وقار تو زیباییت را آنقدر هست که تقسیم کنم با همگان اما باید مرا ببخشی اگر تو را در جیبم مخفی می کنم و صدایت را تنها برای خودم و دستانت را برای تنهایی هایم و مهرت را برای روزهای بارانی ام با خساست نگاه میدارم. |
|
+ نوشته شده در
Tue 3 Nov 2009ساعت توسط آرش |
|
|
All by myself Roaming the hallways Mastering my thoughts Rearranging the fears .and cracking the code I govern this realm .All by myself
Alone I stand ...With you I fall |
|
+ نوشته شده در
Sat 31 Oct 2009ساعت توسط آرش |
|
|
وانمود میکنی رویین تنی و این آزارت میدهد که چروک خورده ای. غریبگی میکاری و شکایت میکنی از تنها ماندن.
دلیلی نیست به صرف دلیل عشق که بمیرد همگان برابرند.
دست می کشی از اعتماد و ناخوش میشوی از خیانت های ناکرده. دانستن را چشم میپوشی و زبان را محاکمه میکنی به صرف رازداری.
دلیلی نیست به صرف دلیل عشق که بمیرد همگان بازنده اند.
مرگ را بی خیال گذشته را فراموش زخم ها را ترمیم مهمانی ام را رنگین کن.
چرا که دلیلی نیست به صرف دلیل عشق که بمیرد همگان رفتنی اند. |
|
+ نوشته شده در
Mon 26 Oct 2009ساعت توسط آرش |
|
|
12:15am .Cops pull me over for no reason 12:20am .The police officer finds out about my driving record (1:00am(ish .My car is impounded for the second time. This time 90 days 8:30am .My lawyer tells me that I’m facing criminal charges and possible jail time 4:00pm I finish my 2000 words research paper only to find out that I’ve been working on the wrong topic all this time 6:00pm My friend calls me from Iran to tell me that she’d lost her right foot in a driving accident about a month ago
6:55pm !I’m just sitting in shock while a voice in my head tells me that it’s just another 21st |
|
+ نوشته شده در
Wed 21 Oct 2009ساعت توسط آرش |
|
|
جای خالیت را با سیمان پر میکنم… این قلب سیمانی هم، هدیه ی من به تو. |
|
+ نوشته شده در
Tue 20 Oct 2009ساعت توسط آرش |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
Sat 17 Oct 2009ساعت توسط آرش |
|
|
سخته وقتی میگی دوستم داری و در جواب تشکر میشنوی... میدونم... اما وقت بده دخترک مو طلایی... به من یاد دادن که نه از عشق بگم، نه از دلتنگی و نه از فرداها... ولی بدون، همین روزهاست که بالاخره من هم بهت میگم از احساسی که هیچ بنی بشری تو زندگیم لیاقتشو نداشت. فقط کمی جرات احتیاج دارم و کمی اعتماد... حق بده، تو کل وجودم فقط یه دل مونده واسه به دریا زدن... و یه حسی بهم میگه تو ارزششو داری... به خاطر من هم که شده، صبور باش و کم نیار... همین.
.Patience love… patience… it’s almost dawn |
|
+ نوشته شده در
Thu 15 Oct 2009ساعت توسط آرش |
|
|
زمان را کی بردی فراموش ای ساعت کوکی من؟ زمینیان، دست هایم را کی بستید؟ چشمان خود را چرا؟ روزگاریست غریب فرزندم... دیوار به سر میکوبد، باران از خیسی مینالد، زنگها ساعت میزنند، و اسب ها آدم سواری میکنند. سر و دل همگان کوریم، و چون نباشیم، مستیم. دست به دامان خدایانمان هستیم. در لباس ملخ هزار باره جستیم. اینها همه به کنار، آن همه دل را بگو که شکستیم...
خدا وکیلی امنیتی که بوی بارون با خودش تو خونه میاره یه چیز دیگست. تو این هوا نه جای خالی کسی یا چیزی رو حس میکنی، نه دلت میخواد از این تنهایی در بیای. یه لیوان چای داغ، یه سیگار گوشه ی لب، یه کتاب خوب و یه اتاق نیمه تاریک... برو بریم. |
|
+ نوشته شده در
Wed 14 Oct 2009ساعت توسط آرش |
|
|
دوستت دارم ساده ی دیروزها باکره چونان که برایت نامه ننویسم و نامت نخوانم عطرت نبویم گر به راهم پر کشی راهت نجویم مهرت نپویم
این رفاقت ها بگذار بمیرند صد من خاک حلقه ها را گردن انداز مرا سر به سر دل به دل گردن به گردن میرسند حتی کوه ها هم در ذهن من.
کاشکی نمی کاشتی نیازی نبود محصول من آفت داشت از ابتدا اما آنقدر داشتیم از آنچه کاشتیم که من و تورا کفایت کم از عدالت باشد.
مهم این است که من آن چنان دوستت داشتم که فراموشت کنم و دوستت نداشته باشم امروز فردا کنم عصبانی شوم و به جفنگ بافی درآیم بارها بارور کنم حوریان را جسم و باور و هدایت کنم کنسرتی را که پیامش خداحافظیست. |
|
+ نوشته شده در
Tue 13 Oct 2009ساعت توسط آرش |
|
|
اینم بمونه. |
|
+ نوشته شده در
Fri 9 Oct 2009ساعت توسط آرش |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
Fri 2 Oct 2009ساعت توسط آرش |
|
|
یادی هم نمیکنند دوستان مارا دگر... نه سلامی هست، نه دشنامی... نه حال و احوالی، نه لعن و نفرینی... حتی خداحافظی هایمان را دیر شد...
این روزها سکوت است و فراموشی همگان را.
و من تنها می نشینم، سیگاری آتش میکنم و کلمات را میسنجم. باز مرور میکنم کرده ها را، گفته ها را، ناکرده ها را و ناگفته ها را. مادیان وحشی ام را نقش میکنم بر کاغذی از جنس حسرت، دستی میکشم بر آن یالهای سیاه و ساعتی فاتحه میخوانم انتهای ردپایش را در کویر زندگیم.
این روزها نقش پوتین هایی زمخت هم میزند ماسه های خاطرات را و بس.
و لاشخورها هم آواز میشوند آن زمان که میخوانم:
دل میرود ز دستم، صاحب دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا کشتی شکستگانیم، ای باد شرطه برخیز باشد که باز بینیم دیدار آشنا را...
والسلام.
|
|
+ نوشته شده در
Tue 29 Sep 2009ساعت توسط آرش |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
Tue 29 Sep 2009ساعت توسط آرش |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
Tue 22 Sep 2009ساعت توسط آرش |
|
|
I grab a pistol and start playing like a fool; Leave you mesmerized by the seriousness of this duel… It’s all being crazy to you, me blessing you, you cursing you, me loving you, you repulsing you… 1
Then the tables turn and now you’re running free… Could it be because I wanted “us” to be? It’s all being crazy to me, you ignoring me, me blaming me, you forgetting me, me damning me… 1
So ofcourse we let it go… Dancing with the devil is over for sure… You go back to your old hobbies, and I become an entrepreneur… But it’s all being crazy to them… Me n you sexing them, then cursing them, loving them and betraying them… It’s like we’re looking for each other while we’re dating them… 1
And if you believe that all isn’t true… I rather think that you don’t have a clue… you should just wait for my line, and that'll be your cue. 1
1 2 3 ACTION! 888 |
|
+ نوشته شده در
Sun 20 Sep 2009ساعت توسط آرش |
|
|
در عجبم از حظور ستاره ها جغدهای شوم و این نسیم خشک... مگر سیاه چال هم این همه زندگی در خود دارد؟! |
|
+ نوشته شده در
Sun 20 Sep 2009ساعت توسط آرش |
|
|
?You know why most relationships come to an end
;There is only one answer I can come up with
...Somewhere along the way, they all lose something... an essence... a must .somewhere along the way... they all lose PASSION
.Just something to think about |
|
+ نوشته شده در
Thu 17 Sep 2009ساعت توسط آرش |
|
|
خدایا... تصمیم دارم امشب من تورو بیامرزم. در عوضش هم هیچی نمیخوام...
جز یه کم سختی.
به جون خودت این پای ما دیگه جوری پینه بست که اگه رو میخ و ماده ی مذاب و تاپاله ی خشک خرم راه بریم، آخمون در نمیاد! بابا این طوری که حال نمیده، یه مشکل بنداز تو این راه که خودت و دورو بریات هم از پسش بر نیاین...
. اون وقته که می فهمی چرا تو باید از من طلب آمرزش کنی.
اون وقته که می فهمی... خدای واقعی، تویی... یا من! |
|
+ نوشته شده در
Wed 16 Sep 2009ساعت توسط آرش |
|
|
از حماقت متنفرم و میترسم… از احمق ها. در این باب دگر حرفی نیست به مولا! فقط درمانده ام که خود چگونه سالی شدم سردسته شان؟! و هنوز…
|
|
+ نوشته شده در
Mon 14 Sep 2009ساعت توسط آرش |
|
|
مردم راه میروند عشق و نفرت می پوشند و من می نشینم و مغز میپوسانم. راستش را بخواهی در این فکرم که شاید من نیز باید برخیزم کنار دیواری بایستم و چون دیگران پوستر شوم. |
|
+ نوشته شده در
Mon 14 Sep 2009ساعت توسط آرش |
|
|
بی اضطراب ایستاد. گلویش را صاف کرد و صادقانه ترین جوابی که به ذهن میرسید را به زبان راند. درب های ماشین با عصبانیت بسته شدند و تنهایی باز هجوم آورد. عادت داشت... سیگاری روشن کرد و به انتظار ایستاد.
نیم ساعت بعد باز در آغوشش بود و اشک جمع میکرد.
آن دو هرگز اینچنین نزدیک نبودند.
آدمها جوابم دهید! از کی غم پیوندتان میکند؟ خنده ها را چه شد؟! |
|
+ نوشته شده در
Sat 12 Sep 2009ساعت توسط آرش |
|
|
بخواب زندگیم... بخواب و باز این بار سر بگذار بر بازویم و مردانگیم را سیر شو و آغوشم را دوست بدار و بدان که من نه آنم که میدانی امشب تو را محمل میشوم و غمهایت را سر میکشم و دردت را و کابوسها را دور میکنم با بوسه هایی گاه و بیگاه...
صبح که برخاستی من در خوابم و تو در عجب که به کدامین دیار سفر کردیم در این شبهای گرم و روزگاران خوش...
زندگی هستی مرا بپذیر از روی مستی مرا تا نشانت دهم ستاره ی شمالی که در هر افق تو را نظاره کنان فریاد میزند. |
|
+ نوشته شده در
Sat 12 Sep 2009ساعت توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
1/21/2010 - 2/19/2010 12/22/2009 - 1/20/2010 11/22/2009 - 12/21/2009 10/23/2009 - 11/21/2009 9/23/2009 - 10/22/2009 8/23/2009 - 9/22/2009 5/22/2009 - 6/21/2009 9/22/2008 - 10/21/2008 |
| پیوندها |
|
خونه ی قدیمی من(وبلاگ قبلی خودم) |
|
RSS
|