تبليغاتX
دنيا از پشت عينك - رابطه ی دود و زمان
عینکمو بردار و از کنارم پاشو...مطمئن باش نمی خوای دنیا رو اونطور ببینی که من می بینم...


تابستون دقیقا مثه یه پاکت سیگار میمونه.

اولش انقد نخ داری که به خیال خودت اگه چند تاشم نصفه بکشی یا چس دود کنی و چند تاشم ببخشی یه اینو اون هیچ تفاوتی ایجاد نمیکنه.

وقتی ته بسته فقط یه ردیف سیگار موند (معمولا درست 7 تا تهش میمونه و اینطوری میشه) کم کم به خودت میای و سعی می کنی این چند تا رو به موقع بکشی و لذتشو ببری...

 

وقتی 3-4 تا دیگه بیشتر نداری هم یه جورایی امیدتو از دست میدی و هم از سر اعصاب خوردی و عجله دوباره کون به کون میکشی. همون موقعم به خودت میگی آخریشم میذارم وقتی خیلی خیلی اوضاع خراب شد، می تونم!

 

اما امان از اون لحظه ای که آخرین نخ سیگار گوشه ی لبت داره دود می کنه. خودت میدونی که بی موقع روشنش کردی... خودت میدونی بعدش به گا میری... پس سعی میکنی این نخ آخرو در حال گوش دادن به یه آهنگ خاطره انگیز یا نوشتن یا خوندن یه مطلب قشنگ به دار فانی بفرستی......

 

کام آخرو که داری میگیری به خودت میگی، الان میرم یه بسته دیگه می گیرم.

 

دستت رو میبری سمت زیر سیگاری که خاموشش کنی... اما حسرت باعث میشه دو سه بار تامل کنی یا یه پک هم از فیلترش بزنی....

 

چون هم من میدونم، هم خودت....

 

که باید تا بقالی سر کوچه کلی راه رفت تا به پاکت سیگار بعدی رسید...

 

 

 

الحق که تابستون کوتاهه... به گاش دادیم... حالام باید به گا بریم!

 

 

 

اما حالا تو همین هیرو بیری وقتی یه لحظه به خودم میام، میبینم دل تنگم... بوی روزای اول مدرسه همه جارو پر کرده و بعد از یه سال این بو باز هم برام معنی میده... پس کس خوار سیگار!!! خواب رو صندلیای ردیف اولو عشقست!!    

+ نوشته شده در  Mon 7 Sep 2009ساعت   توسط آرش |